ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۲۱, دوشنبه

نامه ای به دوردست

صدا میکنم
میگه جااانم
من این ور ذوق مرگ میشم
رنگین کمان صحبت در طرفه العینی محو میشود...
من بازم میگم هیچی...
میخوام بهش بگم چقدر آرامشش برام دوست داشتنیه
میخوام بهش بگم چقدر لبخندش برام عزیزه
بگم که وقتی یه چیزی میگی کلمات رو دونه دونه بر میدارم، نگاه میکنم ، بو میکنم ، بغلشون میکنم ، بعضیاشونو حتی میبوسم
آخه اینا رو تو برام فرستادی، بوی تورو میدن...
شاید هرگز ندیده باشمت ولی میشناسمت میدونم چه جوری هستی
میدونم دل نازکت حتی با یه حرف نا مربوط کوچیک، میشکنه ولی اینقدر گردنت افراشته است که هیچوقت سرت از ابرا پایین تر نمیاد. نمیذاری هیچ کسی غصه ای که تو دلت هست رو ببینه هیچ وقت نمیذاری کسی از اون یگانه گی که بهش تکیه زدی جدات کنه، تا که باشد لایق ، تا که گوشه ای از تخت پادشاهیت را به او بدهی. در اوج این غرور اما سر به زیر داری... نشده یک دفعه کسی ازت تعریف کنه و تو انکار نکنی... بس که فروتنی...
هر دفعه چیزی میگم هزار دفعه بالا پایین میشن مرتبشان میکنم سرشان را شانه میزنم... آخر قراره چشمان کسی را ببینند که شاید اگر خودم ببینمشان تاب تحملش را نداشته باشم- غش کنم شاید-  قرار است جایی بروند که گرم ترین جای دنیاست شاید دوردست ترین جای دنیا باشد... اما هر چه قدر هم دور باشد به شوق دیدار پاره کنیم هزار کفش آهنین...
لبخند تو بهاری است در چله زمستان...
بخند که خنده تو کارها کند...
از من دور نشو نازنینم

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ناله زیر و زار من زارترست هر زمان
بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر