ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

ناجی

گاهی حالت خوب نیست
گاهی حوصله هیچکیو نداری
گاهی هر کی باهات تماس میگیره جواب نمیدی یا یه جوری میپیچونیش
چون همه اشون یه مدل حرف میزنن...
 چت شده تو؟ چه مرگته؟ خاک تو سرت بیچاره خجالت بکش از سنت
یه خورده بهتراش...
چه کمکی از من بر میاد-ینی چه کاری هست تو بتونی انجام بدی و من خودم نمیتونم؟- 
اما یه نفری هم هست میاد میگه چقدر خشن و افسرده شدی...
یعنی چی؟ چرا اینجوری میگه؟
میگم درگیرت نکنم بهتره...
وظیفه بود... چه وظیفه ای؟ حس انساندوستانه؟ کنجکاوی؟ خاموش کردن ندای درون؟
نه وظیفه نیست... از مهربونیه... 
نمیپرسه چی شده و فقط گوش میده
هیچ دخالتی نمیکنه. هیچ حقی رو به کسی نمیده. هیچ قضاوتی نمیکنه.
چرا پس اینجوری شد؟ من که حس حرف زدن با هیشکیو نداشتم...میخواستم با همه دعوا کنم واسه همین با کسی حرف نمیزدم
چرا پس دارم با این حرف میزنم؟
چرا این که اصلا حرف نمیزنه؟
چرا این که چیزی نمیگه منو آروم کنه... انگار اصلا واسش مهم نیستم و یه جورایی تو رودرواسی مونده
چرا پس من همه اش حرف میزنم و آروم میشم. حتی وقتی فکر میکنم اصلا اهمیتی نمیده
این چه جور داستانیه؟ وقتی حرف میزنم باهاش انگار کنار دستم نشسته و اصلا نگاهم نمیکنه و کتابشو میخونه و آخر حرفام یه لبخندی تحویلم میده و همین.
نمیدونم شاید چون واسش مهم نیست و منو قضاوت نمیکنه
احتمالا داره یه چیزیو آزمایش میکنه من نمیدونم چیه ولی حالا این برای من مهم نیست
چون من حالم داره خوب میشه
بی ادعای کمک بی ادعای دوستی اومد و کاری کرد که خیلیا نتونستن یا یه جورایی من نخواستم انجام بدن

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر