ه‍.ش. ۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

خیره

خیره شده به صفحه مونیتور. منتظر چیه؟ خودش هم نمیدونست. هی ساعت رو نگاه میکنه...تو دلش آشوبه افکارش آشفته...
انتظار میکشه خودش هم نمیدونه انتظار چی... فقط با همین انتظار زنده است. چون وقتی جایی کاری نداشته باشی نمیتونی اونجا وایسی... توقف بیجا مانع کسب است... پس خودشو منتظر فرض کرده که بتونه زندگی کنه. 
میدونه انتظار بیخودی چه بلایی سرش میاره ولی مجبوره.
سالها گذشته و اون همچنان مثل روز اول منتظره.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر