‏نمایش پست‌ها با برچسب گودر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گودر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ اسفند ۸, پنجشنبه

عکس

توی عکس چی میشه پیدا کرد؟ لب و دهن و سر و مو و چشم و پا و دست ...
آیا این همونیه که میشناسیش؟
آیا شناختن ینی همین که از رو یه عکس بتونی تشخیص بدی که کدوم یکیه؟
آیا شناختن یعنی فهمیدن وضعیت اجزای صورت و بدنش؟

ای برادر تو همان اندیشه‌ای   ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای

اعتماد

اعتماد کردن خیلی شناخت میخواد.
وقتی میگه بهم اعتماد کن
چشماتو ببندی و دستتو بدی بهش.
و وقتی چشماتو باز کردی ببینی همه چی 
درست شده.
چه راه درازی باید رفت تا همچین اعتمادی به وجود بیاد اونم تو این زمونه


امید

میترسم
نه از خودم و عاقبت کار
از این وضعیتی که توشم میترسم
نه خیلی ولی خب ترسه
اما
امید دارم...
به اینکه بالاخره همه چی درست میشه
ولی امید دارم.
امید
همه چی درست خواهد شد.
مطمئنم.

۱۳۹۲ اسفند ۷, چهارشنبه

تردید

----- اول بگم همه صحبت های زیر نسبیه و تعمیم به کل نیست و یه عده هستن که این حرفادر موردشون صدق نمیکنه------

همه چی خوبه
زندگی بر وفق مراد است و ایام به کام...
اما مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد...
زمانه بدی شده. الان دیگه مار نگزیده ها هم از ریسمون سیاه و سفید میترسن.
اونایی که قبلا گزیده شدن حالا از هر ریسمانی میترسن...
اطمینان و اعتماد از بین رفته...
به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد ، حتی اگه خلافش ثابت بشه...
این شده وضعیت جامعه ما.
حق داریم. حق دارن . کلا خودمون کردیم که لعنت بر همساده باد.
ترس از نارو خوردن ... ترس از رکب خوردن...
آدمای صاف وساده دنیای قشنگی دارن.
وقتی از سادگیشون سواستفاده شد دنیا یه زخم بر میداره که دیگه قابل ترمیم نیست.
آدما گاهی از خودشون مطمئنن...
میگم "گاهی" چون دوره زمونه کاری کرده که حتی قویترین آدما هم نتونن گاهی سر حرفشون وایسن و اینجوری دفعه بعد تو حرفی که خودشون به خودشون میزنن هم تردید میکنن.
ترسناکه... دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه...
گرگ های زیادی رو دیدم تو لباس بره و میش.
حتی آدمای ساده ای که رفتن تو غالب گرگ تا یه جورایی از خودشون مراقبت کنن.
هر روز میشنویم و میبینیم که چه خنجری از پشت خورده شده... آینه عبرت برمیداریم و خودمون رو توش نیگاه میکنیم.
نکنه منم به همچین وضعی دچار شم.
این بهترین حالتیه که میشه پیش بیاد.
اونایی که زخم خوردن اوضاعشون بدتره.
هردو مورد به تناسب افکارو ترس و تجربه اشون قلعه ای دور خودشون میکشن و کسی رو توش راه نمیدن.
همه چیزو به دیده بدبینی نگاه میکنیم.
نکنه این هم از اونا باشه و اذیتم کنه.
نکنه منم مثل اون بنده خداها اذیت بشم.
تردید و بدبینی مثل سم و زهر میمونه.
بعضی وقتا بدبینی رو میذارن کنار ولی تردید کار خودشو میکنه.
راست میگه؟
تنها چیزی که قطعیه و مطمئن خود آدمه اونم با نود درصد اطمینان.
تردید به همه اجزای زندگیمون رسوخ کرده.
حتی به خودمون هم دیگه نمی تونیم صد درصد اطمینان کنیم.
این وسط اما کسایی هم هستن که تو حرفی که به خودشون میزنن حساسن... یا حرفی نمیزنن یا اگه بزنن حتما خیلی چیزا رو در نظر میگیرن و پای حرفشون میمونن.
آدما بد نیستن...فقط نمیتونن تشخیص بدن که حرفی که میزنن رو واقعا خودشون بهش ایمان دارن یا نه!
جلوتر میرن میبینن که تو حرف خودشون موندن... اینجا است که بقیه رو ناراحت میکنن. و اون حس بی اعتمادی رو به وجود میارن.
آدما اشتباه میکنن... اما اشتباهشون بسته به اینکه چقدر پیشرفته باشه و تو چه موقعیتی باشه دامان آدمای دیگه رو هم میگیره.

این وسط کسایی که سوخت میشن، آدمای صاف وساده این، که حرفاشون راسته همیشه ، و پای حرفاشون میمونن... پای قولشون میمونن.
ولی خشک و تر باهم میسوزن و اجتناب ناپذیره.
زندگی قشنگه اگه قشنگ نیگاش کنیم...

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

چقدر دور چقدر نزدیک

امروز بازم به دیدن بزرگ ترین حقیقت زندگی رفته بودیم
بازم همه حقایق با اینکه خیلی سرد بود نشسته بودن کسی به کسی کار نداشت همه یه جورایی داستان خودشون رو از زیر نقاب سنگینی که داشتن تعریف میکردن 
بعضی هاشون تازه به گروه ملحق شده بودن و هنوز نقابشون آماده نشده بود.
جدیدا دو نفر دونفر با هم میشینن...
البته کسایی که همدیگه رو خیلی دوس دارن با هم هستن...
بعضی ها هم منتظرن انگار که یکی دیگه هم بیاد پیش اونا...
بعضی ها این بزرگترین حقیقت زندگی رو دوست ندارن
بعضی ها هم دوست دارن...
ولی از این حقیقت فراری نیست...
خیلی دور و خیلی نزدیکه بهمون...
بعضیا نقاب دوست ندارن...
من خودم دوست ندارم برم تو گروه بشینم دوست دارم بچرخم دور دنیا...دوست دارم قسمتی از این دنیا بشم...کاش میشد
وقتی بخوای با این حقیقت روبرو شی فقط یه سوال هست:
آیا این دروغی که تا حالا داشتی میگفتی زیبا بود؟ بقیه رو خوشحال کرد؟ خودتو چی؟ 
هرچند دیگه حالا فرق نمیکنه... از الان فقط یه حقیقت رو میتونی تعریف کنی
تاریخ طلوع ... تاریخ غروب
فاتحه

۱۳۹۲ بهمن ۱۲, شنبه

گیم اوور

وقتی میخوای داد بزنی و صدات در نمیاد میفهمی که سوختی...آره گیم اوور

آسمون ابری نی اما داره بارون میا

هوا سرده و آسمان ابری نیست!
پس این باران گرم از کجاست؟

غمگین

غمگینم چونان سربازی که حلقه محاصره دشمن بر او تنگ تر و تنگ تر میشود و او...
یک گلوله بیشتر ندارد.

قول

هیچوقت به هیچ کس هیچ قولی ندین ... حتی خودتون ...
 چون حتی اگه سر قولتون هم باشین ممکنه کسی پیدا بشه کاری کنه که از کرده خودتون پشیمون بشین و قول و قرارتون رو بشکنین...

فراموشی

آدما راحت فراموشت میکنن... چون تو یه آدم الکی هستی:

۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه

خونه

در راستای اینکه هیچ جا خونه آدم نمیشه.... هیچ چی هم کامپوتر خود آدم نمیشه

خستگی

هی من میگم خسته ام
هی می گویند خسته نباشی
هی من میگم بابا خسته ام چرا نمی فهمید.
هی می گویند چرا خسته ای مگر کوه کنده ای؟
ومن .... سکوت  و نمیگم که مرا دو ماه زندگی در بیمارستان بر سر بالین پدر بیمار خسته کرد
بالینی که از آن جنازه پدر را تحویل گرفتم
و خستگی آن روز ها و شب ها به تنم ماند
و من همچنان در خستگی که جز مرگ آن را دوایی نیست

....
خسته ام