‏نمایش پست‌ها با برچسب خستگی ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خستگی ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

چقدر دور چقدر نزدیک

امروز بازم به دیدن بزرگ ترین حقیقت زندگی رفته بودیم
بازم همه حقایق با اینکه خیلی سرد بود نشسته بودن کسی به کسی کار نداشت همه یه جورایی داستان خودشون رو از زیر نقاب سنگینی که داشتن تعریف میکردن 
بعضی هاشون تازه به گروه ملحق شده بودن و هنوز نقابشون آماده نشده بود.
جدیدا دو نفر دونفر با هم میشینن...
البته کسایی که همدیگه رو خیلی دوس دارن با هم هستن...
بعضی ها هم منتظرن انگار که یکی دیگه هم بیاد پیش اونا...
بعضی ها این بزرگترین حقیقت زندگی رو دوست ندارن
بعضی ها هم دوست دارن...
ولی از این حقیقت فراری نیست...
خیلی دور و خیلی نزدیکه بهمون...
بعضیا نقاب دوست ندارن...
من خودم دوست ندارم برم تو گروه بشینم دوست دارم بچرخم دور دنیا...دوست دارم قسمتی از این دنیا بشم...کاش میشد
وقتی بخوای با این حقیقت روبرو شی فقط یه سوال هست:
آیا این دروغی که تا حالا داشتی میگفتی زیبا بود؟ بقیه رو خوشحال کرد؟ خودتو چی؟ 
هرچند دیگه حالا فرق نمیکنه... از الان فقط یه حقیقت رو میتونی تعریف کنی
تاریخ طلوع ... تاریخ غروب
فاتحه

ناجی

گاهی حالت خوب نیست
گاهی حوصله هیچکیو نداری
گاهی هر کی باهات تماس میگیره جواب نمیدی یا یه جوری میپیچونیش
چون همه اشون یه مدل حرف میزنن...
 چت شده تو؟ چه مرگته؟ خاک تو سرت بیچاره خجالت بکش از سنت
یه خورده بهتراش...
چه کمکی از من بر میاد-ینی چه کاری هست تو بتونی انجام بدی و من خودم نمیتونم؟- 
اما یه نفری هم هست میاد میگه چقدر خشن و افسرده شدی...
یعنی چی؟ چرا اینجوری میگه؟
میگم درگیرت نکنم بهتره...
وظیفه بود... چه وظیفه ای؟ حس انساندوستانه؟ کنجکاوی؟ خاموش کردن ندای درون؟
نه وظیفه نیست... از مهربونیه... 
نمیپرسه چی شده و فقط گوش میده
هیچ دخالتی نمیکنه. هیچ حقی رو به کسی نمیده. هیچ قضاوتی نمیکنه.
چرا پس اینجوری شد؟ من که حس حرف زدن با هیشکیو نداشتم...میخواستم با همه دعوا کنم واسه همین با کسی حرف نمیزدم
چرا پس دارم با این حرف میزنم؟
چرا این که اصلا حرف نمیزنه؟
چرا این که چیزی نمیگه منو آروم کنه... انگار اصلا واسش مهم نیستم و یه جورایی تو رودرواسی مونده
چرا پس من همه اش حرف میزنم و آروم میشم. حتی وقتی فکر میکنم اصلا اهمیتی نمیده
این چه جور داستانیه؟ وقتی حرف میزنم باهاش انگار کنار دستم نشسته و اصلا نگاهم نمیکنه و کتابشو میخونه و آخر حرفام یه لبخندی تحویلم میده و همین.
نمیدونم شاید چون واسش مهم نیست و منو قضاوت نمیکنه
احتمالا داره یه چیزیو آزمایش میکنه من نمیدونم چیه ولی حالا این برای من مهم نیست
چون من حالم داره خوب میشه
بی ادعای کمک بی ادعای دوستی اومد و کاری کرد که خیلیا نتونستن یا یه جورایی من نخواستم انجام بدن

۱۳۹۲ بهمن ۱۲, شنبه

بازی

 بازی اونجاست که از دو مسیر مختلف که هیچ ربطی به هم ندارن و حتی فکرشو نمی کنی برسی به یه نقطه
اونجایی که 1 در 1 میلیارد فکر نمیکنی اونی که خیلی تصادفی یه چیزی ازش دیدی تو اینترنت و خیلی هم خوشت اومده و دلت بخواد ببینیش چیزی که هیچ وقت اتفاق نمیفته و مثل دیدن یه مسافر تو قطار بغل دستی قطار تون که داره مسیر مخالف میره میمونه. اونوخ ، این همونیه که خیلی جدی داری باهاش راجع به چیزای دیگه صحبت میکنی کاملا متفاوت از اونی که تو اینترنت دیدی.

این چه داستانیه؟!
اسم این چیه؟ شانس؟ 
بزن که داری خوب میزنی

درس عبرت

تو این یه ساله خیلی چیزا یاد گرفتم...
که همه آدما حرفشون و عملشون یکی نیست
که همه آدما اونقدری که نشون میدن خوب نیستن
که همه آدمایی که ما بدمون میاد بدن و اونایی که خوشمون بیاد آدم معمولی
که هیچ وقت واسه کسی مرام نذار مگه کارت گیر باشه
که به هیچ کس اعتماد نکن حتی اگه بهت اطمینان داده باشن
که اگه به کسی اعتماد کردی منتظر هر اتفاقی باش
که واسه همه همینه و حق اعتراض نداری
و خیلی چیزای دیگه...
امیدوارم از یه خواب خرگوشی در اومده باشم!!!
امیدوارم کسی بیاید که از نفس خوشش یادمان بیاید که دنیا هنوز خوشگلیاشو داره...

23 بار

قسمت آخر آهنگ آخرین خداحافظی آناتما رو به علاوه سولوی بعدش رو میشه 23 بار پشت سر هم گوش داد و فهمید که سولوئه چطور داره ضجه میزنه که ترکم نکن...
البته فقط بعد 23 دفعه گوش دادن پشت سر هم میتونی این ضجه هارو بشنوی که داره باهات حرف میزنه...:

And somehow I knew you could never, never stay جوری میدانستم که هرگز..هرگز نخواهی ماند
And somehow I knew you would leave me جوری میدانستم که ترکم خواهی کرد
And in the early morning light در اولین روشنایی های صبح
After a silent peaceful night بعد از یک شب رویایی
You took my heart away قلب مرا خواهی ربود
I wished, I wished you could have stayed آرزو میکردم، آرزو می کردم ایکاش مانده بودی

شعرجمه

[Lyrics & Music: D. Cavanagh]
Anathema
"One Last Goodbye" آخرین خداحافظی
آخرین خداحافظی...
How I needed you چطور تورا میخواهم
How I grieve now you're gone چطور برای تو ناله میکنم و تو رفته ای
In my dreams I see you در رویاهایم میبینمت
I awake so alone تنهاترین از خواب بیدار میشوم

I know you didn't want to leave میدانم که نمیخواستی بروی
Your heart yearned to stay قلبت مشتاق ماندن بود
But the strength I always loved in you اما آن قدرت ، که همیشه دوستش داشتم
Finally gave way بالاخره شکست

Somehow I knew you would leave me this way جوری میدانستم که اینگونه ترکم خواهی کرد
Somehow I knew you could never.. never stayجوری میدانستم که هرگز..هرگز نخواهی ماند
And in the early morning light در اولین روشنایی های صبح
After a silent peaceful night بعد از یک شب رویایی
You took my heart away قلب مرا خواهی ربود
And I grieve و من ناله خواهم کرد

In my dreams I can see you در رویاهایم میبینمت
I can tell you how I feel میتوانم بگویم چه حسی دارم
In my dreams I can hold you در رویاهایم در آغوش می گیرمت
And it feels so real و آنرا خیلی واقعی حس میکنم

I still feel the pain هنوز میتوانم درد را احساس کنم
I still feel your love هنوز میتوانم عشقت را احساس کنم
I still feel the pain هنوز میتوانم درد را احساس کنم
I still feel your love هنوز میتوانم عشقت را احساس کنم

And somehow I knew you could never, never stay جوری میدانستم که هرگز..هرگز نخواهی ماند
And somehow I knew you would leave me جوری میدانستم که ترکم خواهی کرد
And in the early morning light در اولین روشنایی های صبح
After a silent peaceful night بعد از یک شب رویایی
You took my heart away قلب مرا خواهی ربود
I wished, I wished you could have stayed آرزو میکردم، آرزو می کردم ایکاش مانده بودی

۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه

خستگی

هی من میگم خسته ام
هی می گویند خسته نباشی
هی من میگم بابا خسته ام چرا نمی فهمید.
هی می گویند چرا خسته ای مگر کوه کنده ای؟
ومن .... سکوت  و نمیگم که مرا دو ماه زندگی در بیمارستان بر سر بالین پدر بیمار خسته کرد
بالینی که از آن جنازه پدر را تحویل گرفتم
و خستگی آن روز ها و شب ها به تنم ماند
و من همچنان در خستگی که جز مرگ آن را دوایی نیست

....
خسته ام