۱۳۹۲ اسفند ۱۲, دوشنبه

کارت پستال به دوردست ترین

تو کارت پستال ها یه جمله کوتاه مینویسن معمولا ... نه نامه 
ولی کار همون نامه رو میکنه...

وقتی رفتی تو ذهن کسی و نبودت حس گم شدن یه چیزی باشه واسه یه نفر
وقتی چشمات رو از خستگی، باید با چوب کبریت باز نگه داری ولی به یادش و عشقش میای مینویسی
وقتی سرعت اینترنت پایینه ، مخابرات گند زده ، ایران سل داغونه، و هیچ راه ارتباطی نمیمونه و تو به مرز جنون میرسی از حرف نزدن باهاش...
وقتی تو هر لحظه همه اش به یادشی، و یه لحظه که یادت میره عذاب وجدان میگیری و خودتو فحش میدی.
وقتی چیزی که فکر میکردی خیلی خوشحالت میکنه زیاد برات مهم نباشه و به جاش به فکر این هستی که زودتر باهاش حرف بزنی
اون موقع است که میفهمی مستقل از خودت سیاه و کبود شدی...
اون موقع است که 
ابر و باد و دریا میگن که این همون حسه است... 
حس عاشقی...

باهار عیدی داد، عیدی مبارک.
----------------------------

من همون جزیره بودم ،
خاکی و صمیمی و گرم ،
واسه عشق بازی موجا، 
قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ،

پیش چشم خیس موجا ،
یه نگین سبز خالص ،
توی انگشتر دریا ...

تا که یک روز تو رسیدی ، 

توی قلبم پا گذاشتی...!!! 
غصه های عاشقی رو، 
تو وجودم جا گذاشتی...

زیر رگبار نگاهت ، 

دلم انگار زیرو رو شد ، 
برای داشتن عشقت ، 
همه جونم آرزو شد.


تا نفس کشیدی انگار ، 
نفسم برید تو سینه ، 
ابر و باد و دریا گفتن ، 
حس عاشقی همینه.

۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

جانا سخن از زبان ما میگویی.1

گفته بودیم که هر شب هم نامه امان نمیااا... البته دیگه داریم یه جورایی اعتراض میکنیم  به وضع موجود...
داریم میشیم گدای مسکین که نمیایدمان جوابی... هزار بار کوبیدیم بر در خو آخه.

امشب با این که پر از حرف واسه گفتن هستیم، ولی میکروفون رو می سپریم به شیخ اجل سعدی !!! (جدیدا شیخ اجل از حافظ به سعدی منتقل شده) تا با بیاناتشون مارو مستفیض کنن. 

مشتاق توام با همه جوری و جفایی     محبوب منی با همه جرمی و خطایی

من خود به چه ارزم که تمنای تو ورزم    در حضرت سلطان که برد نام گدایی


صاحب نظران لاف محبت نپسندند    وان گه سپر انداختن از تیر بلایی

باید که سری در نظرش هیچ نیرزد    آن کس که نهد در طلب وصل تو پایی

بیداد تو عدلست و جفای تو کرامت    دشنام تو خوشتر که ز بیگانه دعایی

جز عهد و وفای تو که محلول نگردد    هر عهد که بستم هوسی بود و هوایی

گر دست دهد دولت آنم که سر خویش    در پای سمند تو کنم نعل بهایی

شاید که به خون بر سر خاکم بنویسند    این بود که با دوست به سر برد وفایی

خون در دل آزرده نهان چند بماند    شک نیست که سر برکند این درد به جایی

شرط کرم آنست که با درد بمیری    سعدی و نخواهی ز در خلق دوایی

در آخر هم تشکر میکنیم از این وقتی که اینجا گذاشتید... و کلام رو با چند بیت شعر از خودم به پایان می برم (البته تکراریه و قبلا خوندین ولی خوب خالی از لطف نیست- اگرم باشه من صاحاب اینجام دلم میخواد شعرمو هر جا دوس دارم بذارم)


دل در گرو آن نگار دلبر خواهم داد ... که اوبا نفسی جلای دل خواهد داد
نکنم بیش از این درنگ در ره کویش... که درنگش جان ما بر باد خواهد داد
هرکسی دعوی صحبت داردش... چون صحبت او صفای دل خواهد داد
زیبای جهان گر دهنم نخواندش ... آن نفسش باد هوا خواهد داد
کوته کنیم  جمله کز تمنای وصالش... هر شبی حبیب دل به آغوش شب خواهد داد






۱۳۹۲ اسفند ۹, جمعه

نامه ای به دور دست 13

در تاریخ زندگیم این روز رو ثبت میکنم 
هشتم اسفند ماه سال 92... یه پنجشنبه قشنگ نیمه بهاری
از صبح حس خوبی دارم...
وارد جزییات نمیشم...
از همین جای پرتاب شده دارم میبینم که در دور دست پرچمهای رنگی رنگی آویزون میکنن
معنی خوبی داره...خوشحالم.


سال تا سال زنگ میزنه بهمون...
پارسال گفت: خواب دیدم دایی ناراحت بوده. 
بعد از اون چند روز بعدش بلایی سر من اومد که نفهمیدم از کجا خوردم. به خیر و شرش کار ندارم... هر چند در کل و از شواهد امر این طور بر می آد که اون کله پایی که ما شدیم برامون خیر بوده.
امسال اما زنگ زده: خواب دیدم دایی خوشحاله.
عجب کاریه؟!
یه بار دیگه داییش اومده بود تو خواب همسایه قدیممون. اوشون هم زنگ زده بود که بلی فرموده اند مراقبت فلانی باشین و ناراحت بود.
بازم چند روز بعدش یه بار دیگه کله پا شدیم.
خلاصه پدر خدا بیامرز ما گویا از دیار باقی نظراتشون رو از طریق آشنایان اعلام میکنن.
خدا رحمت کنه... خیلی دلمان تنگیده برایشان... کاش بودند. خیلی اوضاع بهتر بود. خیلی. ولی خب چه میشه کرد؟! اتفاقیه که افتاده.


نمیدونم چه جوریه ! حس شیشمه؟ شناخت مناسبه؟ قدرت جادوییه؟ به نظرم شناخته. چون اگه حس شیشم بود رنگ لباسشو میتونستم حدس بزنم. الان که میخونه لباسش آبیه( تو همین مایه ها دیگه) :)))
زدم تو خال این یکیو... خیلی شیک و پوآرویی گفتم بده آدرسو بیاد.
نقشه هاشو به هم زدم. ابایی نداشت. 
خوندم نامه هایی که یواشکی نوشته بود.
زیاد نبود ولی پر از من بود... ینی اصلا واسه من بود.
اومدیم رد شدیم چیزی نفهمیدیم... پیغام دور رو خوندیم... خیلی خوب بود. اونقدری که نمیشه توضیح داد.
رفتیم برگشتیم دوباره ببینیم چه خبره؟ دیدیم سردر دور دست یه پارچه زدن.

الان کل داستان ما تا به حال اینه، همین یه بیت:

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم    دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

میگفت: محبت کرده ایم بی چشمداشت... نه خیال خام است... من؟ بی چشمداشت؟ امکان ندارد... 
محبتی نبوده از اصل... همه حقیقت بود و راز دل که آشکار کردیم...بی چشمداشت اگر بود از سر همین بود که توضیح واضحات میدادیم. دروغ چرا؟ امید داشتیم که وقعی بنهد و نگاهی کند.
میگفت صبوری کرده ای... چه نامتجانس...:))))
اما من می گویم: آنکه صبوری کرد او بود... از مرده ای زنده ای ساخت و از گریه ای خنده ای
دولت عشق خودش را به ما بخشید بی مزد و منت... ما دولت پاینده شدیم...
از دست که برآید چنین مهربانی را جبرانی و تشکری؟

قرار بود یه شب اردیبهشتی اتفاق بیفته
ولی یه شب اسفندی اتفاق افتاد...

به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی


امشب باید بیشترو بهتر از هر شب مینوشتم...
اما خب روز شکه کننده ای داشتم...
فقط دلم میخواد فردا از خواب بیدار شدم همه این داستانا واقعی باشه... خواب نباشیم یه وقت...
صبح به خیر روزای روشن...




۱۳۹۲ اسفند ۸, پنجشنبه

عکس

توی عکس چی میشه پیدا کرد؟ لب و دهن و سر و مو و چشم و پا و دست ...
آیا این همونیه که میشناسیش؟
آیا شناختن ینی همین که از رو یه عکس بتونی تشخیص بدی که کدوم یکیه؟
آیا شناختن یعنی فهمیدن وضعیت اجزای صورت و بدنش؟

ای برادر تو همان اندیشه‌ای   ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای

اعتماد

اعتماد کردن خیلی شناخت میخواد.
وقتی میگه بهم اعتماد کن
چشماتو ببندی و دستتو بدی بهش.
و وقتی چشماتو باز کردی ببینی همه چی 
درست شده.
چه راه درازی باید رفت تا همچین اعتمادی به وجود بیاد اونم تو این زمونه


امید

میترسم
نه از خودم و عاقبت کار
از این وضعیتی که توشم میترسم
نه خیلی ولی خب ترسه
اما
امید دارم...
به اینکه بالاخره همه چی درست میشه
ولی امید دارم.
امید
همه چی درست خواهد شد.
مطمئنم.

۱۳۹۲ اسفند ۷, چهارشنبه

تردید

----- اول بگم همه صحبت های زیر نسبیه و تعمیم به کل نیست و یه عده هستن که این حرفادر موردشون صدق نمیکنه------

همه چی خوبه
زندگی بر وفق مراد است و ایام به کام...
اما مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد...
زمانه بدی شده. الان دیگه مار نگزیده ها هم از ریسمون سیاه و سفید میترسن.
اونایی که قبلا گزیده شدن حالا از هر ریسمانی میترسن...
اطمینان و اعتماد از بین رفته...
به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد ، حتی اگه خلافش ثابت بشه...
این شده وضعیت جامعه ما.
حق داریم. حق دارن . کلا خودمون کردیم که لعنت بر همساده باد.
ترس از نارو خوردن ... ترس از رکب خوردن...
آدمای صاف وساده دنیای قشنگی دارن.
وقتی از سادگیشون سواستفاده شد دنیا یه زخم بر میداره که دیگه قابل ترمیم نیست.
آدما گاهی از خودشون مطمئنن...
میگم "گاهی" چون دوره زمونه کاری کرده که حتی قویترین آدما هم نتونن گاهی سر حرفشون وایسن و اینجوری دفعه بعد تو حرفی که خودشون به خودشون میزنن هم تردید میکنن.
ترسناکه... دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه...
گرگ های زیادی رو دیدم تو لباس بره و میش.
حتی آدمای ساده ای که رفتن تو غالب گرگ تا یه جورایی از خودشون مراقبت کنن.
هر روز میشنویم و میبینیم که چه خنجری از پشت خورده شده... آینه عبرت برمیداریم و خودمون رو توش نیگاه میکنیم.
نکنه منم به همچین وضعی دچار شم.
این بهترین حالتیه که میشه پیش بیاد.
اونایی که زخم خوردن اوضاعشون بدتره.
هردو مورد به تناسب افکارو ترس و تجربه اشون قلعه ای دور خودشون میکشن و کسی رو توش راه نمیدن.
همه چیزو به دیده بدبینی نگاه میکنیم.
نکنه این هم از اونا باشه و اذیتم کنه.
نکنه منم مثل اون بنده خداها اذیت بشم.
تردید و بدبینی مثل سم و زهر میمونه.
بعضی وقتا بدبینی رو میذارن کنار ولی تردید کار خودشو میکنه.
راست میگه؟
تنها چیزی که قطعیه و مطمئن خود آدمه اونم با نود درصد اطمینان.
تردید به همه اجزای زندگیمون رسوخ کرده.
حتی به خودمون هم دیگه نمی تونیم صد درصد اطمینان کنیم.
این وسط اما کسایی هم هستن که تو حرفی که به خودشون میزنن حساسن... یا حرفی نمیزنن یا اگه بزنن حتما خیلی چیزا رو در نظر میگیرن و پای حرفشون میمونن.
آدما بد نیستن...فقط نمیتونن تشخیص بدن که حرفی که میزنن رو واقعا خودشون بهش ایمان دارن یا نه!
جلوتر میرن میبینن که تو حرف خودشون موندن... اینجا است که بقیه رو ناراحت میکنن. و اون حس بی اعتمادی رو به وجود میارن.
آدما اشتباه میکنن... اما اشتباهشون بسته به اینکه چقدر پیشرفته باشه و تو چه موقعیتی باشه دامان آدمای دیگه رو هم میگیره.

این وسط کسایی که سوخت میشن، آدمای صاف وساده این، که حرفاشون راسته همیشه ، و پای حرفاشون میمونن... پای قولشون میمونن.
ولی خشک و تر باهم میسوزن و اجتناب ناپذیره.
زندگی قشنگه اگه قشنگ نیگاش کنیم...

۱۳۹۲ اسفند ۶, سه‌شنبه

نامه ای به دور دست 12

پیغامی از دور رسیده که خودتان را اذیت می فرمایید...
این همه نامه مینویسی فردا پس فردا یه طوری شد ننوشتی اونوخ چی میخوای جواب بدی...
ما هم فکر کردیم که خب راست می فرمایند... 
اصن قرار نبود هر شب نامه نگاری کنیم که.
خب ما هم آدمیم...بالاخره یه روزی نامه ام نیمیا.
ولی اهالی دور در جریان باشید که این نامه ها به رسم آسایشگاه به بیست برسد.
شایدم نرسید... قول دادن خطرناکه.
دلمان میخواهد هر روز ( هر شب )  بیاییم اینجا از حُسن جمال صورت  و حُسن کمال سیرتش داد سخن فرا دهیم...
ولی خوب در دیزی باز است...
ما گربه بی حیا... ولی دوریان بسی سخاوتمندند.
پیغام بر دیده نهادیم...
از این به بعد نامه های مهم رو مینویسیم...
هر روز دلمان بیشتر تنگ دور میشود.
عطار به فکر ما بوده... دستش درد نکنه

جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد    رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد

سودای زلف و خالت در هر خیال ناید    اندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد

۱۳۹۲ اسفند ۵, دوشنبه

نامه ای به دور دست 11

ای اهالی دور دست...
پرتاب شده درب داغان است...
خسته... 
اما دلی پر از امید...
جرقه هایی در دور دست می بینیم... امید داریم... امید باشه...
دور دستی ها...
دوستتان داریم...
با احترام پرتاب شده.
-------------------
گفتیم امشب فال حافظ بگیریم به جای نامه نگاری! برای همه جفت دیوونه ها که خب همه توش مستترن
فرمودند:

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید    که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش    زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس    موسی آنجا به امید قبسی می‌آید

هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست    هرکس آنجا به طریق هوسی می‌آید

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست    این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید

جرعه‌ای ده که به میخانهٔ ارباب کرم    هر حریفی ز پی ملتمسی می‌آید

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است    گو بران خوش که هنوزش نفسی می‌آید

خبر بلبل این باغ بپرسید که من    ناله‌ای می‌شنوم کز قفسی می‌آید

یار دارد سر صید دل حافظ یاران    شاهبازی به شکار مگسی می‌آید

۱۳۹۲ اسفند ۴, یکشنبه

نامه ای به دور دست 10

از آنجایی که گوگل مرحمت نمود و نامه شماره 9 را به باد فنا داد... به احترامش یک دقیقه چیز میکنیم
Rest In Peace Letter to far far away 9
------------------------------------------
انتخاب سخت ترین پدیده انسانیه...
جاییه که آدم ذی شعور رو از جانور ناذی شعور جدا میکنه
تصمیم میگیریم درس بخونیم یا بریم تو بازار...
تصمیم میگیریم که کجا درس بخونیم...
همین تصمیمای فسقلی فسقلی نتایج عجیب و غریبی دارن...
یه چیزی هست به اسم تئوری اثر بال پروانه . خیلی شیک و مجلسیه... خیلی هم منطقیه و قابل باور
میگه بال زدن یه پرنده تو برزیل ممکنه منجر به طوفان تو بنگلادش بشه. خیلی ساده اش بوده این
زندگی انسان ها هم کاملا بر همین اساسه...یه تغییر کوچیک تو تصمیمت... یه ذره دیر و زود کردن یه سری چیزا چقدر تفاوت ایجاد میکنه!!!
یه حرفی رو امروز نمی زنی... فردا دیگه فرصتی نیست.
یا یه حرفی رو میزنی که باید 4 ساعت بعد میگفتی. و دیگه 4 ساعت بعد هم هیچ فایده ای نداره.
من چندین دفعه این اثرات رو دیدم.
اگه اون روز اون کارو از سر شوخی نمیکردم الان به جای رشته مهندسی فلان تو دانشگاه فلان، احتمالا رشته بهمان از دانشگاه بهمان بیسار کشور گرفته بودم تا الان
اون روز یه پیغام تبلیغاتی که معمولا نخونده پاک میشن برای یکی از همکارا میاد. یه تور مسافرتی! خیلی وقته حقوق ندادن و همکارمون به شوخی بلند میخونه مسیج رو. فردای همون روز 4 نفر دیگه از همکارا تو هواپیما بودن.
اتفاقای خیلی جزیی سرنوشت آدم رو کامل عوض میکنه...
شاید یه جورایی ترسناک به نظر بیاد. تو هیچ ایده ای از چیزی که قراره سرت بیاد نداری. حتی نمی تونی فکرشو بکنی چه برسه به اینکه بخوای پیش بینی کنی و شرایط احتمالی رو بررسی کنی.
حالا اینا چه ربطی داره به انتخاب.
انتخاب های ما همون بال پروانه است... نتیجه اش همیشه بزرگ و تغییر سرنوشته. که من به شخصه میگم نوشتن سرنوشت چون تغییری در کار نیست.
تو انتخاب ها باید وسواس نشون داد وضعیت موجود رو سنجید. ولی هیچ وقت هیچ وقت نمیتونی پیش بینی کنی که سرنوشت  تو رو به کجا خواهد برد. هر تصمیمی و انتخابی یه مسیری از سرنوشت رو برات درست میکنه... حتی گاهی تصمیمای کوچیک دیگران طوفانی به پا میکنه که رو بقیه هم اثر میذاره
آخر حرفم اینکه ... تصمیم ها دست خودمونه ولی کجا میریم بسته به همون تصمیمه است... و وقتی این تصمیم رو خودت گرفته باشی دیگه مهم نیست سرنوشت تورو کجا می بره.
شاید اون روز تو اون بارون مسخره اگه نمی موندم الان سری لبخند رو نداشتم... پس اون همه طوفان که از یه بال پروانه شروع شده بود قرار بود منو برسونه اینجا... به شخصه مدیونشم و بسیار تشکر میکنم.

برای مقدمه بد نبود
-----------------
و اما بعد.
به اعتقاد من چهرازی تولید محتوا کرد...
حبیب... دلبر... جمشید... ایوب... دوماد موفرفری... متوسط...شخصیت درست کردن هر چند نیمه حرفه ای ولی چنان محتوا رو خلاقانه و از دل برآمده ساخته بودن که انگار واقعی بودند.
حرف تازه ای نبود... نحوه بیانش نو و خلاقانه بود ، این شد که چهرازی محتوای موجود رو دوباره خلق کرد.
حرف ها همه زده شده بود. استعاره های کاملا گویا و قابل لمس و همذات پنداری شدیدی که با کاراکترها ایجاد میشد مخاطب رو به راحتی به سوی ارتباط گرفتن با محتوا هل میداد.
مفاهیم و استعاره ها و شخصیت پردازی ها چنان بود که مخاطبین به خصوص عام (وشاید احتمالا خاص) این مجموعه به راحتی خود را در موقعیت تصور و کاملا تجربه و درک مناسبی از موقعیت رو ایجاد میکرد. پرداختن به موقعیت ها از چند زاویه هم خود مزید بر علت بود که گویی دغدغه سازندگان بوده که داستان از زوایای مختلف و از زبان طرف های درگیر و حتی بعضا غیر درگیر دیده شود. تا هر مخاطبی خود را در صحنه پیدا کند. گاهی شاید در بیش از یک شخصیت خود را بیابد. مخاطب به علت عمومی بودن صحنه ها به راحتی تجربه شخصی خود را بازسازی می کند و از اینکه در این دنیا تنها نیست و خیلی ها به درد او دچار شده اند احساس آرامش میکند. انگار که به او تسلی خاطری از سازندگان و دیگر مخاطبین میرسد که ناراحت نباش ما هم کشیده ایم...
اما نکته اصلی عام بودن صحنه ها بود.
قطعا سازندگان می توانستد نسخه های خاص شده تری رو ارایه کنند که مخاطبین خاص(و در حالت عجیبی مخاطب خاص) داشته باشد. هر چند مجموعه برای مخاطبین خاص طراحی شده بود ولی این خاص، خود یک بخش قابل توجه از جامعه هستند که میشود خودشان را یک جامعه در نظر گرفت.
اما چهرازی مخاطب خاص نداشت و مجموعه عظیمی از مخاطب داشت.
اما چهرازی راهی به ما نشان داد که آسایشگاه را خصوصی سازی کنیم...برای مخاطب خاص خودی بازتولید محتوا کرد. حتی میشود مفاهیم جدید تولید کرد... حتی میشود شخصیت جدید ساخت...
چهرازی یک پلت فرم بود.
--------------
اما اصل داستان
تولید محتوا کرده ایم با نامه ها و هیچی ها...
کم است ولی خب حد بضاعت فعلا همین است.
اون همه رو گفتیم واسه همین دو جمله
فانتزیمان را که شب و روز در فکرمان است را می گوییم...
به خنده و شوخی برگذار میشود و حرف که حرف میاورد...
به کوچکترین محبتی ذوقمرگ میشویم...به کوچک ترین نگرانی که نشان میدهد، پرواز میکنیم...
آهسته و پیوسته و باوقار می آید... نه مثل من که جفتک اندازان زیگ زالی در حرکتیم...
پیش بینی اینکه الان چه می گوید نشان از نوستراداموس بودن ما نیست. نشان از شناخت هر چند جزیی است.
وسط حرف ها بالاخره یه چیزی روشن شد
خدا رو شکر، بالاخره یه اخلاق دخترانه نشان داد.بالاخره حس کنجکاوی دخترانه اش رونشون داد. البته به صورت کاملا غیر مستقیم-اما قابل ردیابی)
از نگرانی هایش هم حرف میزند. دخترانه است و کاملا قابل درک و منطقی... مثل دغدغه همه دخترها. از حرف مفت زدن آدم ها میترسد.


۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

فحش ناموسی!!!

ساعت 3:47 بامداد...
یک ساعت تمام بنویسی آخرش بپره؟
این چه کاریه گوگل تو با من کردی؟
اون همه احساس رو همه رو به هیچ حساب کردی؟
اون همه نوشته که دلتنگش بودم و باورم نمیشد که اونم همینجور باشه؟
فکر می کنی ساده است نوشتن اون همه احساس؟
فکر میکنی وقتی همه اش 9 ساعت باهاش حرف نزدم انگار زمین و زمان داره می پیچه به هم رو نوشتنش ساده است؟
فکر میکنی راحته دوباره بیای همه ماجراهاتو دوباره با همون شکل بنویسی؟
لعنت به تو... لعنت به ذات کثیف تو... تا امروز طرفدارت بودم ولی به همین سادگی با احساسات آدما بازی میکنی؟
ما برای اینکه اینجا خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم...

اهالی دور دست بدانید و آگاه باشید ... گوگل نامه اتان را پاره کرد...
نامه ای که با خون دل نوشته بودیم... 

آخرشم این جوری تموم میشد:

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی    به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی

چشمانم یاری نمی کنند وگرنه باز از نو مینوشتم حسب الحال مشتاقی این بار را...

مینوشتم که چه حالی بودم از دوری!
خدارا خدارا که خرده بر من نگیرد...
خدا هیچ کسیو شرمنده کسی نکنه. به ویجه "م.خ"

۱۳۹۲ اسفند ۲, جمعه

نامه ای به دور دست 8

پرتاب اول:

شب سردی است ، و من افسرده 
راه دوری است، و پایی خسته 
تیرگی هست و چراغی مرده 
می کنم ، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد
تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هردم این بانگ برآرم از دل
وای ، این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من ، لیک غمي غمناك است .........

-----------
پرتاب دوم:

خوابم یا بیدار؟
هر چی هست خوبه...
اگه خوابه که دیگه نمیخوام بیدار شم...
اگرم بیداریه باور نکردنیه
قبلا هم همچین حسیو داشتم ولی اینجوری نبود.
این اصلا مدلش فرق میکنه.
به هر ترتیبی که هست من رو داره پرواز میده...
باورکردنی نیست... به هیچ وجه... 
چیزی که تو ذهنم ساخته بودم عینا داره به واقعیت تبدیل میشه...
آخه مگه میشه؟ منی که از 7 تا آسمون یه ستاره ندارم...
نمیخوام آیه یاس بشم...
خوبه...
فقط یه ایرادی هست... بعضی وقتا میترسم! نکنه زیادی خوب باشه! 
ولی خب امید داریم... ما هم کم الکی نیستیم! (شایدم باشیم- ولی نیستیم)

---------
پرتاب سوم:

در دور دست اعلامیه ای صادر شد...
گویا بنا را گذاشته اند که خوش هایشان را بگویند...
در این دنیای سخت مملو از اعلام خستگی ها و اعلام ناراحتی ها
می گویند که میخواهند نترسند از اینکه بگویند روزگار خوش است این روز ها
میگویند یکی هست که خوووبه... گویا یکی از پرتاب شده هاست...میشناسمش... خوش به سعادتش! رستگار خواهد شد. اهالی دور همه نازنین و دوست داشتنی اند.
گویی کارنامه اعمال است... 

--------
پرتاب چهارم:

باور نمی کنه که منظور، خودشه.
دوباره میخونه. خوب خیلی وقت نشده بود که رفته بود اون گوشه ساکت نشسته بود. همون جا که بعد از back space ها خودش شروع میشد.
 کوتاه و مفید بود. کسی هست که خووب است! باقی معرفی بود.
بهت زده است. انتظار داشت ولی بازهم شکه شده.

-------
پرتاب پنجم

بر می گردد به ابتدای راه نگاه میکند. از اینجا چیزی معلوم نیست. یادش می آید که ته دره عمیقی بود بدون سرپناه.
کسی آمده بود به یاریش. کسی که گردن افراشته، چنان مغرور و با وجاهت بود که حتی تصور نمی کرد او را در این دره ببیند. خوب دیده بود.
دستش را گرفته بود. سرپایش کرده بود و برگشته بود به قصر دژ مانند خودش که هیچ دری نداشت. چنان دیوارهای بلندی دور تا دورش را گرفته بود که بالایش را نمیدیدی. دیوارها سخت و آهنین بودند. خود دژ اما بر بلندای قله ای دست نیافتنی...
خواسته بود که داخل دژ شود تا ببیند که چه موجودی است؟
تنها وسیله اش اما قلمی بود. قلمش اما جوهری از خون دل داشت.
بر دیوار قصر مینوشت که این کسی که در قصر است را من میشناسم. شاید ندیده امش شاید حتی صدایش را نشنیده ام... شاید تنها مدت بسیار کوتاهی است که در پای این دیوار ها نشسته ام... اما از آجر ها و سنگ های این دیوار ها بویش را شنیده ام...صدایش را شنیده ام... چهره اش را دیده ام...این دیوار ها خود اویند. 
 دژ چنان نفوذ ناپذیر مینمود که خوداو هم که خیلی قبل ترها ازدور دیده بود با خودش گفته بود که حتی به پای دژ هم رسیدن غیر ممکن مینماید. الان اما چیزی برای از دست دادن نداشت.
 دیوار ها را مینگریست... در پی کشف رمزی بود گویا.
تا  فهمید که دژ خود اوست. 
مینوشت بر درو دیوار دژ که این کسی که در قصر است را من میشناسم.
حالا او دیوارها را رد کرده. بر در درگاه عمارت اصلی. میخندد.

-------
پرتاب ششم


عکساشو نشونم داد. یکی دو تا از عکسا نفسمو بند آورد. ولی من بیشتر دنبال چیزیم که ازش نمیشه عکس گرفت.
دروغه بگم قیافه واسم مهم نیست هست ولی اون قیافه که تو مغزشه خیلی مهم تره. باید قضاوت رو سپرد به غیر من... چون من غیر از زیبایی تو عکسا چیزی نمیدیدم...یه چیزی البته امیدوارم میکرد اونم این بود که بعضی عکساشو دوس نداشتم...البته اگه بفهمه که یا خداااا... الان فک میکنم که همه اشون قشنگن... همون نفر بیطرف نظر بده بهتره

-------
پرتاب آخر
در نومیدی بسی امید است ... پایان شب سیه، سپید است

اندکی صبر سحر نزدیک است

۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

نامه ای به دور دست 7

ای اهالی دور دست بدانید و آگاه باشید که ما گرچه پرتاب شده ایم ولی از رگ گردنتان که نه ولی همون دور و بر هاییم...

نامه هایمان را ادویه میزنیم...نمک دیوونه گی... خوب دیوونه ایم دیگه. اگه دیوونه نبودیم که اینجا نبودیم... میپرسه پس کجا بودی؟ فک میکنم کجا بودم؟ راس میگه کجا بودم؟ دنیا بزرگه بالاخره یه جایی بودم دیگه... اصن شانس آوردم که دیوونه شدم اگه نه که معلوم نبود کجا بودم.
دارم یواش یواش می ترسم...
هدف چیه؟
داستان چیه؟
من کجام اینجا کجاست؟ آمدنم بهر چه بود؟
بهر رو نمیدونم!
ولی آمدنمان دست خودمان نبود...رفتنمان هم دست خودمان نیست.
خوب آخرشم که میخوریم به یه حقیقت خیلی ساده
خب حالا این وسط چه کار کنیم؟ حوصله امون سر نره؟
یه عده میفتن دنبال پول و همین لباس زیباست نشان آدمیت
یه عده میفتن دنبال باطن و به دنبال معنی که کو؟ چیست آن سنگ فلاسفه؟
یه عده هم میگن  چون عاقبت کار جهان نیستی است   انگار که نیستی چو هستی خوش باش
یه عده هم هستن که من نمیدونم دنبال چی ان... کلا دسته بندی آدما درست نیست مگه اینکه من انجام بدمشون.
چون آدما سه دسته ان
در هر حال... یه عده آخری هم هستن که اینا وارسته شدن... اینا دیگه از این اهداف باطن و ظاهر و در لحظه و اینا خلاص شدن... اینا رسیدن یه جایی که معلوم نیست کجاست.
در هر صورت فارق شدن از معانی الکی. از افیون های زندگی اینا رها شدن... خوشحال و خندانن
از دیو و دد ملولن و انسانشان آرزوست... که از این خنده مستانه به اونا هم بدن...
میخوان مهربانی پخش کنن... میخوان عشق پخش کنن.
اینا نفس مسیحایی دارن... به اشارتی زمستان بهار میشود.
اینا از خودشون رد شدن... اینا از دید مورچه که روی کتاب راه میره کلمات رو نمی بینن...
این آدما زیاد پیدا نمیشن...
کسی که هدف زندگیش خودش نباشه... به این چی میشه گفت!؟ "مرسی خسته نباشی" مثلا؟
اینی که از خودش مایه بذاره واسه بقیه یه موجود وارسته است...
خیلی ها همچین ادعایی رو داشتن و دارن!
خیلی آدما هستن که الان موسسه خیریه دارن و از پولی که بهشون رسیده خیرات میکنن...یا خودشونم کارای خیریه شرکت میکنن
اینا قابل تقدیرن و خیلی هم وارسته ولی این کمک کردنشون وقتیه که دیگه به اون هدف اولشون رسیدن و تموم شده واسشون
اونی که از اول بدون هیچی خودشو وقف دیگران میکنه میشه مادر ترزا...
نیت مهمه...
ای دور دست نشینان که آرزوتان تقسیم خوشبختیتان با دیگران است، راه پر از خطری را برگزیده اید...
اما کیه که ندونه این راه پرخطره؟ اصلا ارزشش به همین دونستن خطر و پا گذاشتن توشه
هرچند آدمی که از خودش گذشته دیگه هدفش این چیزا رو بر نمیداره...
میگم خوب نمیشه که همیشه همه رو راضی نگه داشت و به همه خوشبختی و آرامش داد...
میگه میدونم یه عده خاص کافیه...
میگن کیان این عده خاص خوشبخت؟
جواب میده
ما واسه خودمون مستقل و غیر مستقل ، پرت میشیم دوباره همینجا...

دگرباره شه ساقی رسیدی    مرا در حلقه مستان کشیدی

دگرباره شکستی توبه ها را   به جامی پرده‌ها را بردریدی

بهمان رخصت داده صمیمی شویم... ولی پررو نشویم...
ما که از اولش هم پر رو نبودیم !!! اصلا خود ما به این خوبی و ماهی...
ولی دردا و حسرتا که ما تو خلوتش راه نداریم... اونجا که back space ها تمام میشود و خودش شروع میشود...
دلمان آن جا را میخواهد... یه گوشه کوچولو میشینیم...ساکت (همه اولش همینو میگن-منم از قاعده مستثنی نیستم)
خب آخر خیلی چیزا هست که دلمان میخواد آنجا باشیم...
ولی وقت بدی است... جای بدی است... من رو هوام...
دلمان غنج میرود...
دوباره هیچی را میخوانیم... از اون موقع بیشتر شده ولی خب عجله نمیکنیم...
عجله هیچم کار شیطون نیست ولی کار فرشته ها هم نیست...

آخرش همش به این فکر میکنم که

افسوس که بیفایده فرسوده شدیم،   وَز داسِ سپهرِ سرنگون سوده شدیم؛

دردا و ندامتا که تا چشم زدیم،   نابوده به کامِ خویش، نابوده شدیم!

۱۳۹۲ بهمن ۳۰, چهارشنبه

نامه ای به دور دست 6

مینگریم که نامه ای در دور دست ترین جای جهان چاپ گردیده
نامه را میبوسیم میگذاریم رو چشمانمان... سوی چشممان برگردد
میخوانیم... اشارتی بر این سو زده... کوتاه است، اما برای من به بلندای یلدا
از خود بی خود میشویم... در دل میگوییم همین یک خط در فکرش بودیم مارا کافی است...

حرف بسیار است ...
اما دل و جان را یارای نوشتن نیست...

ما به بهمن پر حادثه عادت داریم...

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن    نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

خیره ایم به دور دست که ازدور دست نامه ای برسد
نشویم 
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن     که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی 

۱۳۹۲ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

دل میرود ز دستم...

خسته ام
از فاصله ها
از نامهربانی روزگار
از بی مروتی ها
از ادعا ها
 از شعار
از دروغ 
از تزویر
از قضاوت های نامنصفانه
از خستگی هام
از درد دلایی که به هیچ کس نتوان گفت
از بی اعتنایی ها
از نامردمی ها 
از تلخی ها
از این همه فراق
از این همه جدایی
از این همه سرگشتگی
از این دور باطل

ولی میکشم پای خسته امو تو جاده به هوای بوی خنک نسیمی که از کوی دلبر آید.

دل را به دریا داده ایم... برده است به کوی یار غریبی که همچو کهنه آشنایمان میماند...
تو گویی چندین سال دست در دستش داده ایم...
که این چندین سال به ماهی است.
خوش ایامی بوده است... خدایش حفظ کند...

دل در گرو آن نگار دلبر خواهم داد ... که اوبا نفسی جلای دل خواهد داد
نکنم بیش از این درنگ در ره کویش... که درنگش جان ما بر باد خواهد داد
هرکسی دعوی صحبت داردش... چون صحبت او صفای دل  خواهد داد
زیبای جهان گر دهنم نخواندش  ...  آن نفسش به  باد  هوا خواهد داد
کوته کنیم جمله که از مهرش ... هر شبی حبیب دل به آغوش شب خواهد داد

شعر از خودمه... نخندید :(

منتظریم ،امید داریم، شاید ما هم خودمون رو تو نوشته های کسی پیدا کردیم...